قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست
 سال ۵۶ وقتی ۶ ساله بودم معنای آن شعر سال پیش را که پدرم می خواند دریافتم: در میان طوفان     هم پیمان با قایقها   گذشته از جان     باید بگذشت از طوفانها   به نیمه شب ها     دارم با یارم پیمان ها که بر فروزم آتشها در کوهستانها     شب سیاه سفر کنم     ز تیره ره گذر کنم ...............)  هنگامی که در تابستان سال ۵۶ پس از شهادتش به سوریه رفتیم،در آن ازدحام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است.احساس کردم که پدر،مسافرت نیست ،بیمارستان نیست، زندان نیست واحتمالا دیگر نخواهد آمد. از مادرم که آن روزها یک قهرمان دردمند بود ، و سعی می کرد مرا کمتر ببیند پرسیدم :بابا کجاست؟مسافرت است؟گفت آره ،گفتم بیمارستان است ؟گفت آره! با ذهن کودکانه ام حقیقت دردناک پشت این دروغ را دریافتم . کاغذی خواستم  با مدادی که یکی از دوستان به من داد.بابا علی را کشیدم،کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را .در حرم حضرت زینب (ع) به من گفتند آن چمدان چوبی پدرت است  روی آن بگذار.رفتم و گذاشتم...  مردم گریستند،فهمیدم چه شده . دیگر از کسی نپرسیدم و تا سالها نخواستم بپرسم . فقط یکبار خواهرم سارا گفته بود :بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند...این کافی بود چون بابا علی همیشه بود!)      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن  |